ذبيح الله صفا
1180
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
داغ را جز بر كنار رحم ننهادم كليم * ديده را بر رخنهء ديوار گلشن داشتم * نه همين مىرمد آن نوگل خندان از من * مىكشد خار درين باديه دامان از من با من آميزش او الفت موجست و كنار * روز و شب با من و پيوسته گريزان از من گرچه مورم ولى آن حوصله با خود دارم * كه ببخشم بود ار ملك سليمان از من قُمرىِ ريختهبالم بپناه كه روم * تا بكى سركشى سرو خرامان از من بتكلم بخموشى بتبسم بنگاه * مىتوان برد بهر شيوه دل آسان از من نيست پرهيز من از زهد كه خاكم بر سر * ترسم آلوده شود دامن عصيان از من اشك بيهوده مريز اينهمه از ديده كليم * گرد غم را نتوان شست بطوفان از من * فزون از صبر ايوبست تاب محنت دورى * كه رنجورى نباشد آنچنان مشكل كه مهجورى چنان بىروى تو دست و دلم از كار خود مانده * كه ساغر در كفم لبريز و من مردم ز مخمورى ز گوش اين نكتهء پير مغان بيرون نخواهد شد * كه مستى خاكسارى آورد پرهيز مغرورى ز چشم اعتبار خلق چون پنهان شوى دانى * كه باشد مستى و رسوايى ما عين مستورى تو همچون شعلهء سركش ز هرآلايشى پاكى * ز ما گردى بدامان تو ننشيند مگر دورى نصيب ما نشد يك بار ديدار ترا ديدن * بخوابت هم نمىبينم ، زهى كورى زهى كورى چنان عالم ببند اعتبار ظاهر افتاده * كه پروانه نسوزد گر نباشد شمع كافورى نگويى بىاثر ديگر كليم اين اشكريزى را * ز بختم گريه آخر هم سياهى برد و هم شورى * هرچند كه مرد قول و فعلش تبهست * برداشتن پرده ز كارش گنهست رسوا شود آنكس كه درد پردهء كس * زر قلب برآيد و محك روسيهست * اى دل گر رفع احتياجت هوسست * بر خويش مگير تنگ تا دسترسست حاجت كمتر چو دستگه نيست فراخ * خاريدن گوش را يك انگشت بسست * از راز دو كَون گر كس آگاه افتد * چون جادهء سر به راه در راه افتد